حسین
سلام به همه با معرفت های که پیشمون میان
خوب نمی دونم چی بگم فقط باید بگم جونی برای زنده موندن دیگه ندارم با این حالم الان حدود ۲ روز هست که برای دیوانه بودنم با نگینم تموم کردم و دو روزه با هم در تماس نبودیم از دیروز خیلی حالم بد بود امروز تا الان بیرون بودم الکی داشتم می چرخیدم بهتره بگم داشتم تو تنهای خودم سپری می کردم و وقتی که امد خونه تا پای لب تابم امدم مثل همیشه عکس نگین رو صفحه بود و اهنگ امرا داشت می خوند به خدا نمی دونم چی شد تا به خودم امدم دیدم کله صورتم خیسه مثل روزهای اولی که تازه با نگین اشنا شده بودم اون روزا بعضی ها نمی خواستن منو نگین با هم باشیم حالا به هر دلیلی نمی خواستن و ما روزهای سختی رو اون موقع سپری کردیم الان دیدم که مثل اون زمان نشستم و دارم خیره به عکسش نگاه می کنم نمی دونم باید چی کار کنم می دونم اخلاقم بده می دونم گیره الکی می دم ولی به خدا همهی گیرام از روی دل سوزیم هست شاید من تند رفتم نمی دونم الانم خیلی بینیم داره اذیت می کنه نمی تونم زیاد بنویسم همین قدر نوشتم تا کمی اروم بشم دعا کنید مشکلاتم زود حل بشه









